تبليغاتX
تلق تولوق
به خبری که هم اکنون به دست من رسید توجه فرمائید:
خبر خبر خبر....

کی لی لی لی لی لی لی .....

بزن دست قشنگه رو...

بیا وسطططططططططططططططططططط....

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ.....قرش بده....آسیابی ی ی ی ی ی...

ساده خانوم عروس شده

 بابا رفقا کجائین ببینین این دختر خوشگل و ناز و

 خانم و تحصیلکرده  و هنرمند رو بردن...

پاشین بیاین عروسی...

یه خبر دیگه:

یکی دیگه از خر خولنگ ها هم فردا عقدشه...اگه گفتین کیه...؟

شری جونم تولدت مبارک عزیزم ببخشید دیر شد...

می دونی که داشتیم نون و پنیر اون یکی خرخولنگ جان رو می گرفتیم

ایشالا ۱۲۰ ساله بشی گلکم

از همه به خاطر تبریک قبولی ممنون.

ایشالا عروسی بچه هاتون می جبرانیم

دوستون می داریم همیشه و همه جا...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:2 توسط ساده جون |
یه خر خولنگ تحصیل کرده
کی می خواد اولین کسی باشه که به ساده جون تبریک می گه؟

نه تو رو خدا...

اینطوری نزنین تو سر و کول هم...

نوبت به همتون می رسه

به نوبت ...تو صف بایستید...

به ترتیب یکی یه ماچ بدین برین عزیزانم...

......

قبول شدم....

اونم تو یه رشته ی توپ

MBA

یوهووووووووووووووووووووووو

دیگه بر می گردم...

به خدا راست می گم

دلم واسه  همتون یه ریزه شده

میام آب می اشم ایوونو...قالی ها رو می تکونم...گلدونا رو آب می دم...

دوستون دارم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 18:55 توسط ساده جون |
روز مامان+ باتوم برقی
دیشب رفتم بیرون تا واسه مامانم گل بخرم با چی مواجه شدم؟

شلیک هوایی...

یگان ویژه...

جیغ...

فرار...

اشک...

خون...

مامانم روزت مبارک...

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 20:49 توسط ساده جون |
یک ساده ی دو روزه:
آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند.

هر روز از آمدن خود شادند و

فقط به روز تولد خود بسنده نمی کنند.

امیدوارم ما هم از آنها باشیم.

.........

پ.ن:

متولد شدم...روز مهر در برج دو پیکر...

۲۶ سالگی ام را جشن می گیرم همراه با تو و

کمی بوی ترشی که مشامت را نمی آزارت.

تو نیز با آن خو گرفته ای ترشیده جان

پ.ن:راستی اگه می خواین پرنده ی ماه تولدتونو بدونین به اینجا سر بزنین پرنده ی مسافر.

 اردیبهشت تا 19 خرداد " قمری "
طبیعتا آرامش طلب هستید و از یک زندگی عاشقانه لذت می برید و بندرت از آن خسته می شوید . بردبار ، سازگار و در عین حال جذاب هستید.

فکر میکنین اینا در مورد من صادقه؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 20:16 توسط ساده جون |
رخصت؟

"عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم"

" گردی نستردیم و غباری نفشاندیم"

 

می بینی؟

مقدمه ی سلام بر لبان کبوتران سبک بال جاریست...

اما من...

شرمسار و خجل ...

سرافکنده و غمگین از کرده ی خویش در پیشگاهت ایستاده ام

 ماه هاست ...می آیم و از دور

 خیال نازت می بویم...

عطر گیسویت می جویم...

و راه بادیه ات می پویم...

لب فرو بسته و آرام

زبان در کام سنگین

و تنها چشمانم ...با هر تپش قلبم برایت می تپند

با توام ...آری...

با خود تو که چنین مبهوت پس از ماه ها مرا می شنوی

دلم برایت لک زده

دلم برای یک خنده از سر شوق

یک بغل سادگی

یک دنیا نور

یک لحظه کودکی

دلم برای تمامی با تو بودن لک زده

 برای باز گشت به روزگار سر خوشی رخصت می دهی؟

 .............

پ.ن:کامنت دانی باعث شد که ما باز گردیم.

چشمام چنان با ولع هر جملتون رو می بلعیدن که انگار می ترسیدن

 دیگه وقتی برای خوندن نداشته باشن.

به هر حال ..."تو" منظورم با همتونه ...

دلم براتون خیلی تنگ شده...تو رو خدا بیاین دوباره از نو شروع کنیم.

بذاریم صدای خندمون گوش شیطونی که می خواد گریه کنیمو کر کنه...

برای یه لبخند ساده رخصت می دین؟

پ.ن: "تو" منظورم خود توست...شک نکن

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 22:16 توسط ساده جون |
میلاد

 

روز وصل دوستداران یاد باد 

یاد ابد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون گشت زهر

بانگ نوش شاد خواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

......

 

از همه به خاطر جواب ندادن به کامنت های محبت آمیزشون عذز می خوام

دلم واستون خیلی تنگ شده .

یکم سرم خلوت بشه ....با تریلی بر می گردم

....

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 16:45 توسط ساده جون |
هان؟؟؟!!!
بله؟

جانم؟

کیه؟

چی بگم والا؟!!!

نوشتنم نمی یاد...

یعنی می یادا...اما اصلا نمی تونم تمرکز کنم...

..............

جو گیر شده ایم ...و در حال نشخوار کتابهایمان می باشیم

اندک زمانی نخواهیم نوشت...

(می دونم نمی تونین بدون نوشته هام زندگی کنین...ا

ما خوب یه چند وقتی با آرشیو پر محتوام!!! سر کنید تا بیام).

.....

نمی تونم مثل این با کلاس ها (اصلا منظورم سما نیستا)کامنت دونی رو ببندم

دلم تنگ می شه ...تو کامنت دونی می چتیم مثل همیشه

اما فعلا از" ابول "و "راجا" و "یوسی" و ... خبری نیست

جملگی درون قوطی رفته و ساده جان بسی مثبت !!! گشته می باشد همی

.....

خداوندا...

بار الها...

این جماعت خر خولنگ را در سایه ی لطف و کرمت از هر بدی !!! مصون بدار

آمین...

دوستون دارم....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:49 توسط ساده جون |
بوی چوب ِ نیم سوخته باز آید همی...

"بسم رب المغضوبین"

با سلام و صلوات بر روح پر فتوح آقا...(ره)

.....

پیرو درخواست عاجزانه ی "ساده" از هم مسجدی های دنیای مجازی ،

 من باب برگزاری مجالس ادعیه و  send نمودن نذورات و صدقات برای

 امر مذکور( "ابولی")جوابیه هایی دریافت نمودیم، بس قابل تعمق و تامل!

در هزارتوی نظرات سروران، به این مهم دست یازدیم که ساده تا شما را دارد،

دشمن نمی خواهد همی...

(یک کلمه گفتم دعا کنین "ابول"  منو نشناخته باشه

...خدا وکیلی این بود جوابش؟؟؟)

متوهم:

من ميام بهش ميگم كه تو همون ارازلي هستي كه پروو بازي در آوردي !

ساده:

"ارازل" جمع می باشد، اما ساده مفرده می باشد.IQ))!

سعید:

چیزمال بدید من اشکام داره میاد از خنده.

ساده:

اشک نریز تو رو خدا...دلم ریش شد...بفرما چیزمال!!! 

دوست:

الدعا : خدایا، بارپرودگارا، در IQ انسانهادر این شبهای مقدس،

تجدید نظری بفرمای به حق جود و کرمت.آمین یا رب العالمین.
در غیر این صورت ، مبارکها باشه.

تمام صدمات من از دشمنی است به نام "ساده"

(این گفته های لجم بود . من نبودم).

برم یه دو رکعت نماز هم بخونم شاید فرشته ها

بیشتر حواسشون به تو "ساده " باشه

 ساده:

این  در غیر این صورت مبارکا باشه چی شد بالاخره؟

ایمان(قارچی):

.....

ساده:

نگم بهتره!!!

 بابا بهزاد:

فرض کن چند روز بعد یه خانم چادری با یه دسته گل و شیرینی و

دو تا چادری دیگه و یه شازده گل به سر میومدن خونتون واسه امر خیر ،
حالا آقا داماد کی باشن ، حضرت آقای ابول خان....!

ساده:

فرض کن به جای دسته گل...با "دسته" گل اومده باشه...

فقط فرض کن.....!

احسان(کاروانسرا دار):

حالا دعا کن یارو سالم باشه لا اقل!!!! معلول و اینا باشه چی؟
اگه جای چیزش چیز باشه چی؟ !!!! وااااای فکرشم دردناکه!!!
برو چیزتو ببند به امامزاده ای ... گلدسته ای ... بلکه خطر از سرت بگذره

ساده:

من الان بالای منار خودمو بستم.می گن اونجا بیشتر حاجت می ده

الی جیک جیکو:

من برات یکی از این قرصارو انتخاب میکنم ...

ساده:

یواش باشه لطفا... 

مادر عروس:

از قديم و نديم گفتن: بيخي تا كامي ( بي خيال باش تا كامروا گردي)

 ساده:

کامی؟؟؟

کامی کیه؟میگم رسول...ای بابا...!

داش مری:

در نامیدی بسی امید است ×××××× وانگهی دریا شود

ساده:

آره داداش...دریا شد...منتها زیر پام...

اسی سوزوکی:

ساده:

مرگ!!!

آوا:

وای من از ابولی خوشم اومده

از شوهر آینده ام چه خبر داری؟

الله اکبر!!!! این ابولی همچنان بی همسر باقی مونده که !!!!!

ساده:

از قدیم گفتن:چراغی که به خونه رواست

به مسجد حرومه...

پاتو از عشقولی من بکش بیرون

 ۶۶۶ ولت:

دهنو باز کن!
میخوام بیام تو کارت...!!!

ساده:

سلامت باشین...

ای بابا ...شرمنده می فرمائین

 امیر:

ایشالاه که شناختت...

امیدوارم خدا به راه راست کجت کنه

ساده:

امان از تجربه...

 طراوت:

ول کن !
فوقش هم شناخته باشه .
می ارزه !

 ساده:

چشم

ولش کردم

 هاله:

یک عدد ساده از تاریخ 17/6/87 توسط ابولی خورده شده....
از ابولی عزیز خواهشمند است ‘ لباسها و جواهرآلات ایشان

را به آدرس وبلاگ بنده پست نمایند....

ساده:

ابولی هنوز ما را نخورده...شما ما را تیکه پاره نمودید جانا...

آبستنیوس:

بختت وا شد دختر

ساده:

بله ...وا شد...!

سار:

خیلی خوب بود رفیق...

ساده:

بلی...خوب بود...جای عزیزان سبز

باران بهاری عشق:

زیبا بود...

ساده:

عمت زیبا بود...نفله

کدخدا:

خدا ان شاءلله شما را با همان برادران بسیجی مشهور فرماید

 که رستگاری تان در همین است

ساده:

جون من؟؟؟ از کی تا حالا؟

خل دیوونه:

تو نابغه ای با این ذوق ظنز آلود..

ساده:

کاش همه مثل تو منو می فهمیدن مهربون جونم



 

 .....

اما از آنجا که گفته اند به دعای "گربه تپل ها" بارون نمی یاد!

جناب "ابول خان جان" ، ساده جان را نشناختند ...هیچ.

کلی هم از ظاهر شایسته و اسیدیه ساده جان محظوظ گشته

آبی از دهان پر کف و معطرشان جاری شده

 از خانم مدیر آمار ما را گرفته بودندی....

 

تا کور شود هر آنکه ...حسود هرگز نمیرد آنکه دلش با ماست...

 

 

چهره ی ابول پس از مشاهده ی ساده جون....

 

 پ.ن:"خر خولنگ های یک و دو "و سایر عزیزان که نام "آن ها برده نشد...رای ممتنع دادندی

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 20:4 توسط ساده جون |
خر خولنگ و "ابول پشم الدین":

ایام مبارک رمضان است و صله ی ارحام  واجب.

به همین مناسبت چندی پیش با تنی چند از هم مسجدی ها  به دید و بازدید

 خواهران و برادران ماشین باز کف خیابان رفتیم.

تا گامی موثر باشد در جهت حفظ  و شکوفائی ارزشهای انقلاب...!

(مراسمی بود بس روحانی و عرفانی...جای عزیزان خالی).

در گیر و دار پیچیدن و پیچاندن بودیم که به خود رویی بر خورد نمودیم.

روی شیشه ی عقب نوشته بودند:

یا ابوالفضل.....کمی آن طرف تر...18+... !!!

راننده اش جسدی بیش نبود.

هر چه چراغ... بوغ... بیغ.... هووووی ی ی ی ...الوووووووو...؟؟!!!

هیچ گونه نشانه ای از حیات مشاهده نمی شد...

(نگران شدیم...اگه واقعا جنازه است پس چگونه درایوینگ می نماید؟؟؟)

در آن خیابان تنگ و شلوغ به سختی بغل به بغلش ایستادم و دیدم آنچه راکه نباید...

 

یک برادر بسیجی با تمام امکانات ...آماده برای نوشیدن شربت شهادت:

*چهره ای لاغر و استخوانی.

* موها فرق کج.

* وسط پیشانی...(جای پای دوست)

*پوست کک مکی که با ته ریشی  کم پشت و بی شوره مزین شده بود

*یقه ی پیراهن تا "ناقولوسی" (منتها الیه گلو) بسته.

*لب های ترک ترک (آنم آرزوست)

*چشم ها وا رفته(گویا روزه ایشان را به دروازه ی دیار باقی رسانده بود)...

 

بوی بهشت آمد همی...

 

یکی از هم مسجدی ها تا کمر از شیشه بیرون آمد

 و در حالی که  موهای بلوندش را برای "جسد" تاب می داد گفت:

- برادر! شما که جا دارین...بی زحمت یک کم برید اون ور تر ...ما رد شیم

- اجرتون با امام انشا الله....!!!

(همه خندیدن...از اون شیطانی ها...)

 

قال برادر علیه لعنه(بدون آنکه ما را بنگرند...):

- جا نیست ، بود هم نمی رفتم!

 (چشم ها را به آسمان دوخت و زیر لب چیزی گفت...

فکر کنم:" اعوذ بالله من الجمیع الشیاطین الرجیم دست چپ")

 

یکی از رفقا:

- شما اول اون مفاتیح رو از رو فرمونت بردار بعد صحبت کن "جوجه مُلا"

یکی دیگه از رفقا:

- اوه ...اوه!!! کی می گه مرغ پخته ....؟

من:

- بکش کنار می خوایم رد شیم "ابول پشم الدین"...

صدای خنده به آسمان رفت...

در هنگام عبور عزیزان هم مسجدی به حالت بشکن و بالا بنداز برایش آهنگ:

ابول یه تکون

ابول دو تکون...

را با نوایی روحانی زمزمه می نمودند...

یه صدایی اومد...آینه رو زدم؟؟؟!!! بی خیال...

آن شب گذشت...فردای آن هم ...

 

سه روز بعد:

زمان: ساعت 9.47 صبح

مکان: محل کارم

( با ظاهری در خور و شایسته ی یک معلم متعهد و پای بند به اصول اخلاقی)!

 

پوزیشن: من ایستاده رو به روی خانم مدیر در حال صحبت و برنامه ریزی زمان کلاس ها.

به ناگاه:

ندائی از پشت سرم آمد..."سلام"

لب خانم مدیر به خنده وا شد...سلام...چی شده که اومدی اینجا؟

به آرامی برگشتم...آشنا می زد چه قدر...!

قال خانم مدیر:

- معرفی می کنم...ایشون رسول!!! پسر کوچیکم هستن...!!!

جااااااااااا ن ن ن ن ن ؟؟؟؟؟؟...

ابولی ی ی ی ی ی ی ...

رسول ل ل ل ل ...

پسر خانم مدیرررررررررررررر؟

من با کدوم اینا خودو بکشم؟؟؟

 

 

 

شماها چرا بیکار نشستین...چیزم به دامنتون

(ببخشید قاطی کردم)دستم به شلوارتون

 یه دعایی ... ختمی ... ثنائی...نذری....روضه ای...

جان من شماها دعا کنین "ابول" منو نشناخته باشه...

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 12:50 توسط ساده جون |
دست!!!

"گل باقالی خانوم " در حال تحقیق و تفحص بروی آناتومی بدن در اینترنت،

به مطلب شدیدا علمی !!! زیر بر خورد نمود.

ما که چیزی نفهمیدیم...

شما را نمی دانم

و اما اهم اخبار:

" دست"،خیلی چیز مهم و با ارزشیه.

هم خودش، هم کلمه اش!!!

 

هیچ می دونید اگه کلمه ی" دست" ،اختراع نشده بود

و مجبور بودیم به جاش از کلمه ی "چیز" استفاده کنیم

روزانه چه جمله هائی می شنیدیم؟؟

مثال می زنم:

 

مثلا توی کتاب علوم می نوشتند:

چیز خیلی مفید است!

با چیز می توان اجسام را بلند کرد!

هیچ وقت چیز خود را توی سوراخ نکنید، 

چون ممکن است جانوران نوک چیزتان را گاز بگیرند!

همیشه قبل از غذا خوردن، چیز خود را با آب و صابون بشوئید!

هیچ وقت با چیز کثیف غذا نخورید...!

خانم ها همیشه دوست دارند به چیز خود لاک و کرم بزنند!

این عمل برای محافظت از چیز خوب است!

آدم وقتی سردش می شود ،چیزش را روی بخاری می گیرد!!!

 

یا مثلا در کتاب تاریخ می نوشتند:

اردشیر دراز چیز به هندوستان لشگر کشی کرد

و چیز اجانب را کوتاه نمود.

 

مردم توی کوچه و بازار می گفتند:  

بشکنه این چیز ما که نمک نداره.

به هر کسی خوبی کردیم، جوابش بدی بود.

 

از قدیم می گفتن:

با هر چیزی بدی ، با همون چیز پس می گیری...!

 

پدری به پسرش درس ادب می داد:

پسرم، هیچ وقت پیش مردم چیزتو دراز نکن!...

 

 دزدهای مسلح موقع زدن بانک می گفتن:

چیزها بالا...!

چیزاتونو بذارین پشت سرتون.

اگه کسی چیزش به زنگ خطر بخوره، چیزشو می شکنیم.

 

و رئیس بانک به پلیس می گفت:

چیزم به دامنتون...! دزدها رو بگیرین.

و پلیس ها هم ، چیز از پا درازتر از ماموریت بر می شگتند.

 

و هر روز در اخبار می شنیدیم که :

اینبار چیز استکبار جهانی از آستین فلانی بیرون آمد...!

 

به دلیل مسائل اخلاقی از درج ادامه ی این مقاله ی وزین علمی

 خود داری نموده،تجسم الباقی ماجرا را به شما

و ذهن خلاقتان واگذار می نمائیم ...

باشد که رستگار شوید

 

* واقعا خدا پدرشو بیامرزه ، هر کی این کلمه ی "دست" را

 به فرهنگ زبان پارسی اضافه کرد.

و گرنه هر لحظه شاهد فجایع جبران ناپذیری می بودیم...

 

منبع:

گل باقالی خانوم محقق!!!...

از کلیه ی سروران گرامی تقاضا می شود قبل از اعلام نظر خود

بیت زیر را ۵ بار با صدای بلند تکرار کنند:

از خدا جوئیم توفیق ادب

بی ادب محروم گشت از لطف رب

 

پ.ن:

" خرخولنگ یکِ عزیزم" ، قبولیت در آزمون ارشد ماچ ماچ

خیلی مبارکه خانومی

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 22:44 توسط ساده جون |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا